تبليغاتX
پرواز آزاد
 
 


سریال‌بین حرفه‌ای نیستم. قبلا یک‌بار سعی کردم دکستر را دنبال کنم ولی به خاطر صحنه‌ها و تصاویر دل‌خراشی که از جنازه‌ها و قتل داشت نتوانستم بیشتر از یک قسمت را ببینم. هر چند می‌شد برای لذت‌بردن از فیلم کمی تحمل کرد ولی خب از عهده‌ی من برنمی‌آمد. اما این یکی عالی‌ست. خوش‌ساخت است به معنای بازی‌ها، فیلم‌برداری، موسیقی‌ متن، تدوین و جلوه‌های ویژه‌ی تصویری‌اش و حتی تیتراژ اولیه‌اش. -این تکنیک فیلم‌برداری که در آن صحنه‌ها و نماهای روزمره از ترافیک و شهر و انسان‌ها شبیه انیمیشن استاپ‌موشن می‌شود چه شیوه‌ی خلاقانه و جالبی است. اسم خاصی دارد؟-

البته من فعلن قسمت اول از فصل اول را دیده‌ام. قصه‌اش همان‌طور که انتظار می‌رود پر از تعلیق است که با نکته‌ها و لحظه‌های غافل‌گیرکننده و حیرت‌انگیزش مخاطب را تا آخر دنبال خود می‌کشد. با وجود به‌روزشدن‌ مکان و زمان قصه می‌شود گفت که ما با همان شخصیت‌های شناخته‌شده‌ی شرلوک هولمز و دکتر واتسون -در همان نسخه‌ای که ده پانزده سال پیش از تلویزیون پخش می‌شد ،با آن دوبله‌ی محشرش- طرف هستیم. صحنه‌های مختلف سریال نیز آدم را به یاد نسخه‌ی قدیمی‌اش می‌اندازد. مثلن گفتگوی توی تاکسی بین شرلوک و واتسون که در آن شرلوک توضیح می‌داد چطور به سرگذشت و جزئیات زندگی واتسون در نگاه اول پی برده. یادم هست توی سریال قدیمی صحنه‌ای بود که شرلوک هولمز به همراه برادرش پشت پنجره‌ای ایستاده بودند و سرگذشت عابری را یک‌به‌یک برای هم تشریح می‌کردند. عابری عادی که در گذشته سربازی در هند بوده و از آفتاب‌سوختگی پشت گردن‌اش به این نتیجه رسیدند که سواره نظام بوده و ...

گویا بی‌بی‌سی‌فارسی این سریال را با دوبله پخش کرده یا می‌کند اما من با زیرنویس دیدم.


برچسب‌ها: سریال, شرلوک هولمز
 

 

نوبت تماشا دوم و همان‌طور که از یک اثر بزرگ انتظار می‌رود، همان‌قدر دیدنی و تاثیرگذار که بار اول. تماشایش شبیه خواندن غزل‌ها و ابیات عاشقانه‌‌‌ی پرشور و پر از سوز و گداز حافظ و سعدی و صائب و ... است. عشق در همان قد و قامت پرشکوه و ازلی‌اش. نگاهی که حالا دیگر با تردید و بدبینی به این بنیاد و ستون می‌شود و بی‌رحمانه در حال شیوع است.

 


برچسب‌ها: سرگذشتِ آدل ﻫ, فرانسوا تروفو, فیلم
 

 

این عکس محصول خواست و تصادف است؛ می‌خواستم اسب در گوشه‌ی تصویر بیفتد و در پس زمینه دریا؛ اما اسب کرایه‌ای این‌بار سواری کاربلد نصیب‌اش شده بود و مغرور چهارنعل می‌دوید؛ شاید به یاد روزهای اوج و سرکشی.


برچسب‌ها: عکاسی, نوشهر, سفر
 
 

سودای نوشتن که داشته باشی، خواندن مرهم است. انبری است برای سراندن زغال‌های گُرگرفته زیر خاکسترِ خوش‌خیالی. اما این روزهاٰ -من‌درآوردی‌است یا قاعده‌ای کلی-‌ چون مشغول نوشتن‌ام، کتاب نمی‌خوانم و حس‌وحال ضحاکی را دارم که نمی‌خواهد با مارهاش کنار بیاید.


برچسب‌ها: نوشتن
 

بدون اغراق با تمام وجود غرق فیلم شده بودم و همچون احسانِ فیلم سراسر حیرت‌. قصه‌ی بکر –هر چند اقتباسی باشد- و شخصیت‌های تکامل یافته و بازی‌های درخشان -سه نقش اصلی- و موسیقی هم‌گام و همراه، فیلم را در عین تلخی و هولناکی واقعیتی که ازش حرف می‌زد –هولناکی خود واقعیت؟ هولناکی رویا؟ هولناکی برتری رویا در برابر واقعیت در باطلاق زندگی روزمره؟- خوش‌ساخت و دیدنی و نفس‌گیر کرده بود. البته گویا این جزیی از ساختار فیلم بود ولی کاش این مونولوگ‌ها را از احسان به عنوان راوی فیلم نمی‌شنیدیم و سکوت جای این توضیحات – اضافه؟- را می‌گرفت. -توضیحاتی که گویا برای ملموس‌تر شدن–برای مخاطب عام- یا شاعرانه‌تر شدن–برای مخاطب خاص- به فیلم اضافه شده بود.-

 

بعد تحریر: امروز برای بار دوم نشستم به تماشای "اینجا بدون من". در کمتر از دو هفته از تماشای اول. فیلم تلخی است. نیشتر می‌زند، آشفته می‌کند و گاهی می‌لرزاند تن مخاطب را؛ اما همانند هر اثر هنری شایسته‌ی دیگری به رسالتش -چه بگوییم هنر رسالتی جز سرگرمی ندارد و چه بارهای سنگین شعاری بر دوش هنر سوار کنیم و چه هیچ‌کدام این‌ها و با واژه سخیف‌انگاشته اما عمیق "پوچی" تکلیفش را مشخص کنیم- عمل می‌کند. فیلم خوش‌ساختی‌ است و به‌نظرم تمام اجزاء و عناصرش -بازی‌ها، کارگردانی، تدوین، موسیقی، فیلم‌برداری و ...- به خوبی سرجاشان هستند و کار‌شان را در حد کمال انجام می‌دهند. در میان فیلم‌های ایرانی بعد از "جدایی نادر از سیمین" بهترین فیلمی است که در سال گذشته دیده‌ام و مطمئن‌ام چند بار دیگر هم به تماشایش خواهم نشست و در جزئیاتش بیشتر و بیشتر دقت و تامل خواهم کرد.


برچسب‌ها: فیلم, اینجا بدون من
 

 

به خودم آموخته‌ام با باز کردن پلک‌هام ساعت‌های خفته در رحِمِ خواب را گم کنم و به یاد نیاورم. اما "آسمان" در عالم خواب‌هام -مطمئنم در رویاهام (رویا: واژه‌ای برای توصیف خوابی آرام؟) حضور ندارد و در کابوس‌هام که این عالم را قرق کرده- یک معنی دارد و نماد یک چیز است: وحشت و آشفتگی.
آسمانی که در کابوس‌های وقت‌ و بی‌وقتم -این حس مبدایی تاریخی در زندگی‌ام ندارد چون شش ماه پس از شروع جنگ به دنیا آمده‌ام ( و خواب‌دیدن از چه سنی شروع می‌شود؟) و البته از شروع جنگ عراق و آمریکا ملموس‌تر و پررنگ‌تر شده- باری در کابوس‌های وقت‌ و بی‌وقتم اغلب پر بوده از فوج فوج موشک‌های سرگردان و بمب‌ها و هواپیماهایِ جنگی غول‌پیکر و هول‌آورِ هم‌پیمانی که در میان انبوه جمعیت اطرافم، درست روی سر من فرود می‌آیند و هر چه فرار می‌کنم و به هر گوشه‌ای که پناه می‌برم باز هم می‌آیند و بالای سرم کرکس‌وار می‌چرخند و در نگاه درمانده و وحشت‌زده‌ام شیرجه می‌زنند و همیشه درست در لحظه‌ی برخورد از خواب می‌پرم چه در کابوسی دیگر، چه در عالمی که قرار بوده خواب تحمل‌پذیرترش کند، در عالمی که در آن به خودم آموخته‌ام با باز کردن پلک‌هام ساعت‌های خفته در رحِمِ خواب را گم کنم و به یاد نیاورم.


برچسب‌ها: خواب, جنگ
 

 

از زمانی که درد و عطش نوشتن به جانت بیفتد، خواندن‌ات می‌شود مثله‌کردن، راهزنی -دله‌ دزدی رمقش کم است-، شیادی و -در لطیف‌ترین نگاه- چشم‌چرانی. احساس می‌کنم کتاب‌خوان شریفی نیستم و خودم را سرزنش می‌کنم.


برچسب‌ها: نوشتن, کتاب‌خوانی
 

 

خواندن کتاب‌های سلین شبیه گوش سپردن به تک‌گویی غریبه‌ای است که اتفاقی توی اتوبوسی یا سر نیمکت پارکی، بی‌توجه به تو و لبخند زورکی‌ات از روی احترام، کنارت نشسته و با این‌که ظاهرش داد می‌زند خودش ته مصیبت و درد و فلاکت است ولی دست از هجوش برنمی‌دارد و از نگاه شوخ‌ و شنگش به زندگی و متلک‌پرانی‌هاش به تابوهای طاقچه‌بالای عالم کیف می‌کنی و با خودت می‌گویی که راستی که چقدر به این موقعیت امن در این گوشه‌ی انگار فراموش‌شده و دررفته از دستِ روند طبیعی زندگی، نیاز داشتی و این‌جور آدم‌ها -و نگاه‌شان- چقدر باارزش و البته کم‌یابند.


برچسب‌ها: کتاب‌خوانی, لویی فردینان سلین
 

 

۱- برای هرکدام از ما که در دوران نوجوانی‌مان خیال‌پردازی‌های علمی داشته‌ایم، چرخ‌دنده‌ها و قعطات مکانیکی نقش اصلی را در رویاها و نقشه‌هامان داشته‌اند و -به‌نظرم- برای نوجوان‌های امروزی نیز با وجود پیشرفت‌های خیره‌کننده علم الکترونیک –که یک قطعه‌اش کار صدها چرخ‌دنده را انجام می‌دهد- همچنان جزئی از عناصر اصلی این‌گونه خیال‌پردازی‌ها و فعالیت‌ها –که علیرغم جدی‌ بودن‌شان ریشه در رویا دارند- محسوب می‌شوند و انتخاب برج بابل مکانیکی – راهروهای دور از دید و تو در توی ساعت‌های این‌جا و آن‌جای ایستگاه و برج اصلی ایستگاه با ساعت بزرگش، که نمایی از کل پاریس داشت- به عنوان لوکیشن، ستون اصلی پیوند دهنده‌ی مخاطب با قصه فیلم می‌باشد و زیرکانه انتخاب شده.

۲- با وجود تمام جذابیت‌های فیلم و لذتی که از دیدن‌اش بردم، اما انتظار داشتم فیلم خاص‌تر از این‌ها باشد.


برچسب‌ها: سینما, هوگو, رویا
 

 

         بدون شک کتاب‌هایی هستند که -با وجود عطش زیادمان- زیاد این پا و آن پا می‌کنیم برای خواندن‌شان. حتی خریدشان را به آینده حواله می‌دهیم، نکند با دیدن‌اش توی کتاب‌های خوانده‌ی شده‌ی کتابخانه نیشتر بزند به جان‌مان. به هر حال برای خواندن و آن‌گونه که بارت توصیه می‌کند، چراندن متن، همیشه شرایطی نیاز است. مخصوصا اگر سودای نوشتن داشته باشید. گاه برای یکی فراغ بال. گوشه‌ی دنجی و پاروی‌پا لبه‌ی میز، یا دمرو خوابیدن و بالشت را سپر سینه کردن – بیشتر برای کتاب‌هایی که امتیاز خوش‌خوانی می‌گیرند- و گاهی هم برای یکی، دست و پا زدن، حبس‌کردن نفس، یا خواندن پیش‌نیازش –بیشتر رمان‌ها پیش‌نیاز خودشان را طلب می‌کنند، چه پیش‌نیازش رمان باشد چه یک کتاب فلسفی، غیر از این است؟-  در بیشتر مواقع هم پشت‌کردن به هرکس و هرچیز مزاحم. -که معمولا زمان مطالعه، هر کس و هر چیز مزاحم بالقوه به شمار می‌رود، چه خوش‌خوان باشد چه سخت‌خوان-

         مدتی‌است که کتاب‌ تازه‌ای از موراکامی با عنوان " از دو که حرف می‌زنم، ازچه حرف می‌زنم" ترجمه شده و آمده به بازار. کتاب رمان یا مجموعه داستان‌کوتاه نیست. اما وقتی حرف از یک نویسنده‌ی بزرگ باشد خواندن یادداشت‌های روزانه‌اش هم لطف دارد. مخصوصا زمانی که نوشته‌ها از فلسفه‌ی شخصی‌ خالق شاهکار "کافکا در ساحل" پرده برمی‌دارد. کتاب مطمئنا باید خوش‌خوان باشد و نباید منتظر شرایط ویژه‌ای برای مطالعه‌اش بود. مخصوصا وقتی توی سایت‌ها و وب‌لاگ‌های مختلف گوشه‌هایی‌اش را می‌خوانیم. اما گاهی نقبی که عنوان یک کتاب به یکی از آرزوهای سله‌گرفته‌ی آدم می‌زند، - آرزوهایی که سال‌ها از غبارگرفتن‌شان گذشته- خود شرایط تازه‌ای ایجاب می‌کند. دویدن یکی از آرزوهای پستو‌نشین و غم‌باد‌گرفته‌ی ضمیر خودآگاه و ناآگاه من است. هر از چند گاهی میان آشفته‌خواب‌هام رویای دیدون به سرعت باد را می‌بینم. اما حالا دیگر مدت‌هاست که حتی پیاده‌روی‌ام هم خلاصه شده به مسیر میان‌ بانک‌ها، کتاب‌خانه‌ها، مغازه‌ها و حکم ضرورت. چیزی که اصلا نمی‌شود اسم‌اش را گذاشت پیاده‌روی. اما از زمانی که عنوان این کتاب را دیده‌ام، -بدون شک شنیده‌های قبلی‌ام نیز از برنامه‌ی شخصی موراکامی و علاقه‌اش به دویدن بی‌تاثیر نبوده- رویای دویدن چه در خواب و چه در بیداری رهایم نمی‌کند. اما همین‌طور که نمی‌شود کفش کرد پا و راست خیابان را گرفت و دوید. مخصوصا برای من که کرختی و خواب‌آلودگی عارضه‌ی عضلاتم شده و اول باید کمی وزن کم کنم. کمی هم موفق بوده‌ام. در هر حال گاهی خواندن یک کتاب شرایط خودش را می‌طلبد.

 

 

        با یار خود سرکردن و به چیزی دیگر اندیشیدن: این‌گونه است که من بهترین اندیشه‌های خود را می‌یابم، این‌گونه است که آن‌چه را برای کارم لازم دارم به بهترین وجهی ابداع می‌کنم. متن نیز همین‌گونه است: متن در من بهترین لذت‌ها را خلق خواهد اگر سخن خود را به شکلی نامستقیم به گوش رساند؛ اگر، در خواندن آن، دائم سر بلند کنم، به چیزی دیگر گوش کنم. من الزاما مفتون متن لذت‌بخش‌ام؛ این کار می‌تواند مانند کنشی باشد ناچیز، پیچیده، ظریف، و کمابیش گیج: یک تکان ناگهان سر، همچون پرنده‌یی که از آن‌چه ما می‌شنویم هیچ نمی‌فهمد، پرنده‌یی که آن‌چه را ما نمی‌فهمیم می‌شنود.

لذت متن، رولان بارت، پیام یزدانجو

 

 

  • پفول کار اطمینان به خویش را که امیدی به تعدیل یا تغییر آن نبود به شهیدپنداری رسانده بود، کاری که چنان‌که فقط از آلمان‌ها ساخته است، زیرا فقط آلمان‌ها خودپسندی‌شان را بر اندیشه‌ای مجرد که آن را علم می‌دانند استوار است و به اعتبار آن خود را صاحب حقیقت محض می‌شمارند.
  •  او نیست و آنجا، همان‌جایی که تا اندکی پیش بود، چیزی بیگانه، و با من دشمن، رازی هول‌انگیز و نفرت‌آور برجای مانده است.
  •  و صدا واقعیت آنچه را که چشم دیده بود، تائید می‌کرد.
  •  و پرنس آندره‌ی احساس کرد که روی صورت او، درست وسط صورت‌اش عمارتی عجیب و اثیری، از سوزن‌هایی باریک و تراشه‌هایی ظریف به آهنگ این آوای آرام بنا می‌شود.
  •  ماتم مرگ پدر در جان او با سیاهی تباهی روسیه درآمیخته بود.
  •  نمی‌توانستند مرگ را باور کنند، چون فقط آنها بودند که می‌دانستند زندگی برای‌شان چه معنی دارد و نمی‌فهمیدند و باور نداشتند که کسی بتواند آن را از ایشان بگیرد.
  •  به یاد نیاورد که کوچک‌ترین صدای تیری شنیده باشد. فقط دید که اندام مرد کارگر ناگهان، معلوم نبود به چه علت فرونشست و بر طناب‌هایش آویخته ماند.
  •  دریافته بود که شخصی که از تاشدن یکی از گلبرگ‌های بستر گل‌اش آزرده، رنجش‌اش کمتر از رنج امروز او نیست که بر خاک مرطوب عریان می‌خوابد.
  •  همه می‌دانند که انسان می‌تواند به چیزی ولو بسیار بی‌مقدار مجذوب شود و نیز می‌دانیم که هیچ چیزی هر قدر هم بی‌مقدار نیست که اگر توجه خود را روی آن متمرکز کنیم بی‌نهایت بزرگ نشود.
  •  اما پدرش را که چیزی از او در خاطر نداشت همچون ایزدی می‌پنداشت که نمی‌توان در نظر آورد.

 

 جنگ و صلح-لئوتولستوی-سروش حبیبی

 
 
  حمید اباذری